تبليغاتX
خنجر طلایی
 خنجر طلایی     
عشقولانه
شنبه شانزدهم دی 1385 1:18

ابر و بارون سکوت شب من و غربت ماتم وتب

منِ تنها توی کوچه از غم تو بسته ام لب

ابر و بارون می خونن باز برای من شعر و آواز

خاطراتی از تو و من عشق شیرین از یه پرواز

ابر و بارون پر ز غصه از یه قلب زار و خسته

از دل من که براهت یکه و تنها نشسته

ابر و بارون خوب می دونن با دل من همزبونن

ولی می دونن نمی شه غمها رو از دل برونن

ابر و بارون خسته هستن بسکه اشک از چهره شستن

بسکه دیدن من غمینم دیگه یک گوشه نشستن

ابر و بارون  باز ببارین باز گل لاله بکارین

واسه ی قلبای عاشق داغ لاله رو بذارین

ابر و بارون من دیوونه ام اسیر دست زمونه ام

آدمک با تار پاره توی بازی زمونه ام

 خدا نگهدار شمایی که    طبیعت   از شما بهاری بودن را می آموزد

 

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه شانزدهم دی 1385 1:13

 

 

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .
يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .
يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .
يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !
يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه دوازدهم آذر 1385 23:19

عشق من ، عاشقم باش

 تو غربتی که سرده
 تمام روز و شبهاش
 غریبه از من و ما
 عشق من عاشقم باش
 عشق من عاشقم باش
 که تن به شب نبازم
 با غربت من بساز
 تا با خودم بسازم
 عشق من عاشقم باش
 تو خواب عاشقا رو
 تعبیر تازه کردی
 کهنه حدیث عشق رو
 تفسیر تازه کردی
 گفتی که از تو گفتن
 یعنی نفس کشیدن
 از خود گذشتن من
 یعنی به تو رسیدن
 قلبمو عادت بده
 به عاشقانه مردن
 از عشق زنده بودن
 از عشق جون سپردن
 عشق من عاشقم باش
 وقتی که هق هق عشق
 ضجه ی احتیاجه
 سر جنون سلامت
 که بهترین علاجه
 عشق من عاشقم باش
 اگر چه مهلتی نیست
 برای با تو بودن
 اگر چه فرصتی نیست
 عشق من عاشقم باش
 نذار بیفتم از پا
 بمون با من که بی تو
 نمی رسم به فردا
 عشق من عاشقم باش

 

زندگي مثل يه ديكتس ، هي غلط مينويسيمو هي پاك ميكنيم . دوباره مينويسيمو باز پاك ميكنيم . غافل از اينكه يه روز داد مي زنن:

برگه ها بالا............

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه دوازدهم آذر 1385 23:16

 هرگز نفهميدم ، چرا ترکم کردي
و هرگز با من وداع نکردي
اما اکنون که تو را مي بينم
از درون خرد شده ام ، اما غرورم را حفظ مي کنم
اکنون مي فهمم که، بهتر است بعضي حرفها ناگفته بماند
از حقيقت مي هراسم
اما چه مي توان کرد، وقتي همچنان تو را دوست دارم
اگر مي توانستم يکبار ديگر آغاز کنيم
مي دانم اگر تلاش کنيم عشقي استوارتر خواهيم داشت
مطمئن هستم،اه
و هرگز اجازه نخواهيم داد، ازدلمان بيرون برود
مدت زيادي است
که حرفهايي گفتني در درون نگاه داشته ام
اما با گذشته روبرو شدم،اکنون مي فهمم
اجازه نمي دهم ، بر سر راهمان قرار گيرد
هرگز نمي دانستم،عشقي اينچنين استوار،پژمرده مي شود
اما چه مي توان کرد
اگر هنوز تورا دوست دارم
و تو نيز مرا دوست داري
چگونه مي توانيم دوري گزينيم
از چيزي که، زماني بسيار پابر جا بود
آيا جرات اين را داريم که بگوييم اشتباه کرده ايم

 

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه سی ام مرداد 1385 20:10
 


خدایا می خواهم ...
توان آن را داشته باشم که ادامه دهم
اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم
زیبایی را ببینم هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند
می خواهم...
امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا
تا رویاهایم همچنان ادامه یابد...
و خردمند
آنگونه که به آینده چشم داشته باشم...
***
خط آخر...
همه گناهکارند....هیچ کس از خود ما گناهکارتر نیست




بالاترین...بالاترین خودت باش...
آنقدر قوی باش که بتوانی با روزگار روبرو شوی .
آنقدر ضعیف باش تا بتوانی قبول کنی که نمی توانی همه ی کارها را به تنهایی انجام دهی .
و در مقابل کسانی که به کمک تو احتیاج دارند بخشنده باش .
در مورد نیاز های شخص ات صرفه جو و قانع باش .
آنقدر عاقل باش تا قبول کنی در مورد همه چیز آگاهی نداری .
آنقدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشی .
شادی هایت را با دیگران تقسیم کن .
در غم و اندوه دیگران شریک شو .
راهنمای افرادی باش که خود را گم کرده اند .
هنگامی که تردید داری پیرو کسانی باش که به موفقیت رسیده اند .
اولین کسی باش که به رقیب پیروزت تبریک می گویی
آخرین کسی باش که از رفیق شکست خورده ات انتقاد می کنی .
برای اینکه دچار اشتباه نشوی از جایی که قدم بعدیت را می گذاری مطمئن شو .
از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروی .
با کسانی که به تو عشق می ورزند مهربان باش .
و بالاتر از همه خودت باش..

 

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

عاشقت خواهم ماند شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 20:50

بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت

بی آن كه بر لب آرم  در دل خواهم گفت

بی هيچ سخنی  گوش خواهم داد

بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست

بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد

بی هيچ گرمایی كنار آشيانهی تو آشيانه می كنم

و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم

می پرسند : به خاطره چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می كنم

******** 

 تا عاشقم  
 
تا عاشقم تو را می پرستم! وقتی از من جدا شوی بـــــــــــت را می پرستم


********
                        

درویش و جهنم

درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زمانی، داد شيطان در می آيد
رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟
از روزی كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و
سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

********

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 20:28



شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخن ات پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!


           

    
    و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....


 
قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......
سلام.....
۱:سوال: چند بار به یک نفر فرصت می دی؟....!!!!!!!!
-:جواب: ......عاشقی.....بیشتر از هر کس و هر چیز در دنیا دوستش داری.....تمام لحظات شبانه روز رو به یادش میگذرونی.....خواب می بینی که توی این دنیای به این بزرگی فقط و فقط تویی و اون توی یه  دشت بزرگ.....با اون میخندی....می دوی.....نگاه میکنی و......


           

   
زمان می گذره....بهت می گه دوستت داره و تو تک ستاره آسمون قلب شی....حالا دیگه تو خوشبخت ترین آدم روی زمینی چون اون و داری......و حاضری به خاطرش همه رو فراموش کنی....و
و یک شب....یک شب سیاه سیاه.....طوفان می یاد طوفانی که کاشانه عشقت رو به یغما میبره....محبوب به تو می گه : وقتی گفتم عاشقتم معنای عشق رو نمی فهمیدم کو ر بودم....اما حالا فرشته زندگیم رو دیدم و عاشق شدم....من اشتباه کردم ....تو نیمه گمشده من نبودی و حالا.......

 

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

طنزهاي جالب پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:35
 

 
مصيبت: ستم ،حضور و غياب کردن در هر جلسه.
 
عمه خوانم:دانشجويی که سه بار زبان پيش بگيرد.سابقه دار .کسی که از 18 سالگی تا 38 سالگی در دانشگاه تحصيل کند .
 
خشونت طلب:
دشمن شماره 1 جامه مدنی.استادی که تهديد کند همه را خواهد انداخت.
 
عمو يادگار:
بابا بزرگ ،فسيل.دانشجويان وردی 68.
 
جواد:
هوشنگ سابق،کسی که دانشگاه علوم پايه را 7 ترمه بگذراند.
 
با حال:
استادی که در جلسه امتحان تقلب نگيرد.ميان ترمها را تصیيح نکند .حضور و غياب نکند.استادی که نمره ها را روی نمودار ببرد.
 
ضد حال :
مراقبی که جای دانشجويان را در جلسه امتحان عوض کند.
 
دوزار:
ده شاهی :مدرک دانشگاه آزاد.
 
سشوار :
وسيله اي که باد گرم توليد ميکند،کولر دانشگاه.
 
شناسنامه:
مشخصات اصطلا حات دانشجويی که نام و نام خانوادگی،نام پدر،شماره دانشجويی همره با تعداد واحد های يک دانشجو را از جنس مخالف حفظ باشد.متخصصّ در امور خاستگاری و بعله برون و عشق و لبخند.
 
عشق و صفا:
آغاز زندگی مشترک.اول بدبختی.پايان دوران کلش کلش.آشنايی بيشتر با وزير جنگ.
 
جوشکار:
متخصص در امور ازدواج از خواستگاری گرفته تا عقد و عروسی.
 
آب خنک:
خوردن ان معادل اخراج است.پاداش فعاليت های سياسی.چيزی که به وفور يافت ميشود.
 
کبريت بی خطر :
دانشجويی که فقط کار فرهنگی و علمی انجام ميدهد.دانشجوی غير سياسی.مصداق ضرب المثل "اهسته بيا تا گربه سلف شاخت نزنه".
 
سوتی:
سه کردن .ضايع بازی .کسی که در نقليه دانشگاه با بوق به زمين بخورد.دانشجويی که مسله را حفظ کند ولی پای تخته يادش برود.دانشجويی که در جلسات امتحان پس از رد و بدل کردن ورقه فراموش کند اسم برگه را عوض کند.رو شدن تقلب.
 
هي
ئت پاکسازی: دانشجويی که هميشه در سلف و تريا و بوفه نشسته باشد.گشنه.نخورده.
 
بد شانس:
مشروط با معدل 11،98 يا 11،99.
 
شمع و گل و پروانه:
دانشجويانی که در جلسه امتحان کنار هم بشينّند.
 
بدل کار : جانشين.کسی که در کلاس های عمومی بجای دوستش حاضری بزند يا دنبال نمره برود.فداکار.
 
زوج خوشبخت:
کسانی که در دانشگاه دست همديگر را ميگيرند تا گم نشوند.نديد.پديد.
 
 

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

عشق... پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:33
.عشق مثل ابه .ميتوني تو دستت قايمش کني اما اخرش يه روز دستتو وا ميکني ميبيني نيست
بي اينکه بفهمي بر از خاطرست.
 
.عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و در يا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي
 
عشق شاه كليدي است كه تمام دهليزهاي قلب را ميگشايد "ايوانز"
نيك بخت ترين مردم كسي است كه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار به راستي "بو علي سينا"
عقل هزار چشم دارد و عشق فقط يك چشم ولي وقتي كه عشق ميميرد نور زندگي از بين ميرود.
آن قدر قوي باش تا هر روز با زندگي روبه رو شوي.
ما همان ميشويم كه تمام روز به آن مي انديشيم. " نايتينگل"
هيچ چيز نمي تواند بر عشق حكومت كند، بلكه اين عشق است كه حاكم بر همه چيز است. " لافونتن"
كسي كه فكر ميكند روزي عشق از بين ميرود ، عاشق واقعي نيست.
خوشبختي كيفيت ذهني است كه انديشه از آن لذت ميبرد. "ماكسول مالتز"
 
 
.عشق يك تنفس آسماني از هواي بهشت است.
آدمي دايره نيست كه يك كانون داشته باشد، بيضي است و داراي دو
كانون، يك كانونش افعال است و كانون ديگرش افكار.
خدا منتهاي عظمت عالم خلقت است، عشق منتهاي عظمت آدمي.
وقتي كه قلب خشك شود، چشم نيز خشك مي شود.
دوست داشتن يك موجود ، شفاف كردن اوست
 .
 
عشق از گياه عشقه گرفته شده است عشقه
گياهي است که به دور درخت مي پيچد و از عصاره درخت مي نوشد اما درخت با پژمرده شدن ان گياه نيز نابود مي شود و عشق در عرفان يعني گذشتن از من براي رسيدن
به خود
 
 
 
 
نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

دو بیتی های ناب پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:32
سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی ، ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم ، در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
× × × × × × ×
در حیرتم از َمرام این مردم پست ، این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت به کشندش ز جفا ، چون ُمرد به عزت ببرندش سره دست
× × × × × × ×
چـرا وقتـی كـه راه زندگـی همـوار می گـردد
بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد
به وقت عیش و عشرت می نوازد ساز بد مستی
به وقت تنگدستی مومن و دین دار می گردد
× × × × × × ×
تا توانی بگریز از یار بد ، یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند ، یار بد بر جان و بر ایمان زند
× × × × × × ×
عشق چون در سینه ام بیدار شد، از طلب ، پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ، من نیستم ، حیف از آن عمری که با من زیستم
× × × × × × ×
هر کس بد ما به خلق گوید ، ما چهره به غم نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم ، تا هر دو دروغ گفته باشیم
× × × × × × ×
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم  ، صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور ، با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
× × × × × × ×
گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم ، که دگر بار از این گونه خطاها نکنم
بوسه را داد چو برداشت لبش ازلب من ، توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم
× × × × × × ×
هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید
× × × × × × ×
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ ، ای هیچ برای هیچ بر

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

غروب پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:30

www.golbarg.ir 

 
غروب
 
ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
من از قبیله ی عشاق بی سر انجامم
 
به آن دقایق پر درد زندگی سوگند
که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم
 
مکش ز دامن من دست با فراغت دل
که آفتاب غروبی به گوشه ی بامم
 
مرا که این همه طوفان طبیعتم، دریاب
که من به یک سر موی محبّتی رامم
 
ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر
نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
 
مرا امید رهایی ز قید هستی نیست
که با تمام وجودم فتاده در دامم
 
به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید
مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم
 
چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟!
هنوز دست ارادت نبسته احرامم
 
هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون
ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم
 
نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

سوگند پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:29

 

   سوگند 
 
 
سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد

واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند

اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند

انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد

پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند

وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد

شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد

صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند
 
 
سل گلر آخار گدر ... ورگانه يه خار گدر
به دنيا پنجره دی ... هامه گليب باخار گدر
  
 
     آواره تو
                               ديوانه عشق      

 

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

شقايق گفت... پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:28

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

ارغوان پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:27
ارغوان شاخه همخون مانده من
 آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
 آفتابي به سرم نيست
 از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
 كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
 كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
 كه هوا هم اينجا زنداني ست
 هر چه با من اينجاست
 رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
 اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
 كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
 وين چنين بر جگر سوختگان
 داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
 وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
 ارغوان خوشه خون
 بامدادان كهكبوترها
 بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
 بر زبان داشتهباش
 تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

عشق يعني... پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:26
عشق يعني بوييدن گل از لاي در باغ
عشق يعني التهاب التماس
عشق يعني مرواريد ،يه قطعه الماس
عشق يعني زلالي رود وجود
عشق يعني به درگاه يار به سجود
عشق يعني مستي از جام نگاه دوست
عشق يعني پستي رانده شدن از در دوست
عشق يعني صداي تيشه فرهاد
عشق يعني مجنون از ليلي به فرياد
عشق يعني گداختن در انتظار
عشق يعني خطر كردن با اختيار
عشق يعني ديدن خنده يار
عشق يعني سيل اشك ،بي اختيار
عشق يعني بودن لب روي لب
عشق يعني صبر لبالب
عشق يعني شرمساري ايوب
عشق يعني يوسف واسه يعقوب
عشق يعني دوست داشتن بي انتها
عشق يعني ايستادن و سوختن تا انتها
عشق يعني رنگ سرخ شقايق
عشق يعني پارو واسه قايق
عشق يعني ترنم زيباي بارون
عشق يعني نفير صداي كارون
عشق يعني همه زيبايي ديدن
عشق يعني خود نديدن ،يار ديدن
عشق يعني رنگين كمان را يك رنگ ديدن
عشق يعني بر عاشقي دم مسيحا دميدن
عشق يعني رنگ آبي آسمون
عشق يعني وسعت دريا مث مهربون
 
نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

سخاوت دستهاي زيباي تو پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:25
 
 
سخاوت دستهاي زيباي تو
 
 
به اين لحظه های عاشقی مان قسم ،
به اين كلام مقدس عشق قسم خيلی دوستت دارم.
سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی ام خواهم ماند
 عزيزم و سوگند ميخورم

كه به پای عشقت خواهم سوخت
به اين ثانيه های پر ارزش زندگی قسم ،
 به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها

عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم
سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد
من در آتش آن بسوزم چونكه

ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…
سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم
هيچ گونه سختی و عذابی را نخواهم كشيد…
در لحظه اول ديدارمان و لحظه ای كه عاشق هم شديم
 مست شراب عشقت شدم

پس سوگند ميخورم به اين جام شراب كه تنها
 از جام قلب تو مست عشق شوم و

سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق
كه تمام فكر و زندگی ام تو باشی و نام

تو باشد و عشق تو باشد عزيزم
آمدی در قلبم چه زيبا هم آمدی ،
 آمدی و مرا ديوانه و عاشق خودت كردی پس

سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
 نه مجنون باشم و نه فرهاد

تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
 با آرامش با تو باشم

بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسی از عشق!
سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم!
به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را
 رها نكنم و تو را هر چه

زودتر به سرزمين عشاق برسانم
به آن قبله گاهی كه روبروی آن نشسته ای و از خدای خويش
 آرزوی مرا داری قسم

كه به خاطر تو تمام سختی ها و مشكلات را تحمل كنم
و به خاطر تو سالها انتظار

بكشم تا روزی به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.
به آن اشكهای مقدست قسم ،
 به آن اشكهايی كه روی گونه های نازنينت سرازير

شده است قسم كه هيچگاه حرفی نزنم كه قلبت شكسته شود
 و كاری نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود!
عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم
 و با تمام وجودم بفشارم و

سوگند خويش را برايت ياد كنم
 
 
دیوانه عشق

 

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:24
 
با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند
كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد
كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند
مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزي از من نماند
و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره هايمان وزيد كوچ كردند
كاش مي دانستي :
تو  دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه مي خواستي از من بماند ؟ از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ...
روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ...
مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ...
با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد
جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو آيم و همه چيز را يرايت بگويم...
كاش ديوار فاصله اي كهميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم مي گفتي تمام ناگفته ها را.........
ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد
************************
نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

فاصله یعنی ؟ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:23
 

شاید....
هر گز
جدایی را باور نکنید
و در اعماق بی وفایی ها در اوج بی کسی ها
به امید باز شدن پنجره ای تازه
زندگی کنید
 
 
فاصله
فاصله را تو یادم دادی
وقتی با لبخند
دور شدی از من
عکاس بهتر از ما فاصله را میداند
تو در عکس نیستی-فاصله یعنی تو    
نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

سلام این شعرو تقدیم میکنم به همه اونایی که به خاطره عشقشون رفتن سربازی پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:21
 

 

 
اگه اينجا موندگارشدم عزيزم
اگه پادگان شده راهه گريزم
يا اگه تنهايي اينجا اشک ميريزم
فقط و فقط واسه تو بود که ميرم
آره اينجا جرمه عاشقي ميدونم
هر چي باشه من از عشقه تو ميخونم
اگه تبعيديه اين عشقه مهالم
تا که خون به رگ باشه واست ميبارم
اشک من تو اين روزا فقط يه روده
تا غروب ميشه براي تو ميخونه
ستاره هم توي آسمون نشونه
آخه اون ياد تو بود با من ميمونه
پادگان براي من يه راهه دوره
آره سربازمو اين دلم ديوونه
اگه عاشقت شدم مست و ديوونه
واسه ابروي عاشقيست بمونه
اگه حسرت ميخورم تو اين تباهي
اگه روي سر داريم ابر سياهي
باشه انتظار شده درسه جدايي
پادگان هم شده يک قفس کجايي
هر روز از عمق نگاه برات ميخونم
سربازي ميرم اگرچه دور ميمونم
منتظر بمون واسه عشقه ديوونم
ميدونم يه روز ميام پيشت ميمونم
کاش ببيني آسمون اينجا بزرگه
پيدا کردنه ستاره اينجا جرمه
زير آسمون ميرم بيا ستاره
بيا چشمکي بزن دلم بباره
شده ديوار ميونمون زمونه
يادگاريمون شده عشقه بي خونه
يه روزي ميام بهت ميگم عزيزم
سربازخونه دلم شده ويرونه
شعر از میثم صنعتی دوستاره همتون

 

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

دلخوشیهای کودکانه ی ما پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 17:19
 

 

 
 
 
                                                                              
 
از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....

چقدر ضعيفيم ما...
 
دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را
 .......

روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی
دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم
دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد 
 
 حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد
ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد
و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد

دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند
يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد

دلمان خوش است به استخوان بودن
به هيچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها 
 
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خيلی خوبيم  ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
و این است پایان سایه روشن ...
 
نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |

 
 

 

                   Powered By BLOGFA - This Template Designed By BEHROOZESD